تبلیغات
عنقا



عاشقی؟؟؟؟ پس گوش کن!! این رو بدون که یه عاشق هیچ موقع آبرو نداره ... بدون عاشق به امید عشقش زنده ست ... بدون یه عاشق، عاشق کُشی بلد نیست ... بدون یه عاشق هیچ وقت دروغ نمیگه مخصوصا به عشقش ... بدون اگه دروغی به کسی گفتی یعنی اونو کُشتی ... اگه عشقت رو دوست داری هرگز بهش قول نده ... خجالت و غرور رو بذار کنار ... اگه دوستش داری بهش بگو ... با ساده ترین شکلی که بلدی یا میدونی که میفهمه

پس به ساده ترین شکل میگم دوست دارم... برای وجود داشتنت دوست دارم نه برای اینکه در کنارم باشی یا شاید بتونی دردی ازم مرحم کنی نه برای این دوست دارم که وقتی میگن با کی دوستی با افتخار تو ذهنم زیباترین و دوست داشتنی ترین و مهربون ترین ادم رو مجسم میکنم که تمام زیبایی ها رو تو وجودش جا داده ...

امید وارم یه روز بتونم تنها گیرت بیارم اونوقت...


+ نوشته شده در بیست و هشتم آبان 85 ساعت 06:11 توسط هادی نظرات |



هیشکی نگفت یه دختره؟ تنها تو این شهر شلوغ؟

بین نگاه هرزه مردم سرتا پا دروغ

چه حالی داشت وقتی همه ارزوهاش مرده بودن

وقتی که دستای پلید ابروش رو برده بودن

هیشکی نفهمید چی کشید وقتی که مرگش رو میدید

توی هجوم نعره ها هیشکی صداش رو نشنید...

بدون دروغ نیست این حرفا داره صحت همه ی ماها شدیم یه مار چهار و سه خط ماییم باعث درد ماییم باعث مرگ غیرت ایرانیا باعث درد حرفا بحثا رو اعصاب شد کابوس درد کم کم خواست به صدا در بیاره ناقوس مرگ ...

دختره ایرانی ناموس تو ناموس من ... چرا کاری کردیم که خودش بره به پابوس مرگ؟ چه طوری دلتون اومد با ابرویه یه دختر بازی کنید؟ که زندگیش بشه مختل تو کنج اتاق تکیه داده اون تنها خدا اشک رو به اون هدیه داده بود شبها ولی حالا شب و روز چشما تشنه اشک طوری که دیگخ تموم شده بود چشمه اشک ... میگفت به خدا

ای خدای من فقط یه خواهش به من بگو همه اینا فقط یه خوابه ...

ولی خواب نیست دخترک بیدار بود دخترک بازیچه جماعت بی کار بود بیمار شد از تهمت های کثیف و نابجا ای خدا بده دختر رو از دسیسه ها نجات.

پس کجا رفته غیرت مردای این شهر شلوغ تموم شهر پر شده از مردم سر تا پا دروغ...

بیمار شد از تهمتهای کثیف و نا به جا ای خدا بده دختر رو از دسیسه ها نجات .

تا به حال همچین بلایی سرت نیومده که اگر بیا میگی بلا از این بدتر اومده؟!

ولی کدوم ما جامون رو گذاشتیم جاش؟ ببینیم چی مکشه ما هم بشینیم پاش ؟ کاش یاس میمرد همچین روزی نبود که غیرت بمیره به دست یه خنجره عمود

خنجر به دست یکی بود مه همکاراشیم توی جهنم ما هم با اون هم بالشیم ...

خطاب به اون پسر که چقدر میتونی کثیف باشی کاری که تو کردی بد تر بود از اسید پاشی...

تو که حاظری خود رو بکشی واسه حسین تو که محرما سیاه میپوشی واسه حسین

حسین گفت اگه دین نیست باشیم ازاد مرد نه واسه یه سی دیه کثیف کنیم بازار رو گرم

اون دختر زحمتها کشید تا به شهرتی رسید واسه لذت بردن از اسمش یه محلتی بدین ؟

گفتید صحبتی جدیده نوبت همینه با سرعتی عجیب چه تهمتی زدید

الکی تبصره نزن خودت رو تبرعه کنی تو عقل داشتی خودت رو رهبری کنی ؟ دونسته خودت رفتی عقب گناه پس بشین منتظره غضب خدا ولی نه ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازه هست بدون که راه واسه برگشت باز هست باید راه بست به تبلیغ بیشتر و سعی کرد به تبدیل به خویشتن به انسان واقعی با همه صفات با انصاف و واقع بین حاظر واسه دفاع میگم به اونایی که واسه باقیه حرف تشنه ان تو شک نکن همین حالا سی دی رو بشکن

در کل این موضوع به کسی ربطی نداره یه موضوع شخصی هست پس همین الان سی دی رو بشکنید....


+ نوشته شده در بیست و ششم آبان 85 ساعت 12:11 توسط هادی نظرات |



وقتی به هوش امد در بیمارستان چالوس بود. وحشت كرد خواست از جایش بلند شود ولی نای حركت نداشت . بلند پرستار را صدا زد . چند دقیقه بعد پرستار بالای سرش بود و از او خواست ارام باشد  و رعایت حال دیگران را بكند .

از پرستار سراغ پدر و مادر و خاله اش را گرفت . پرستار گفت : خاله اش چند اتاق انطرف تر است و مادرش هم به خاطره كمبود امكانات به تهران منتقل شده .

لیلا بیشتر نگران حال پدر و مادرش بود تا خودش . خاله اش دستش شكسته بود و خیلی زود حالش خوب شد . لیلا بعد از سه روز با اجازه پزشكان از بیمارستان مخص شد. ابتدا به اداره راهنمایی و رانندگی رفت تا مداركی كه لازم بود را امضا كند . بعد ماشین را دید كه خورد و خمیر شده. از خاله اش در باره تصادف سوال كرد:

_ یك اتوبوس از پشت سر به ما زد  و اقا مظفر هم اختیار ماشین از دستش خارج شد و به كنار جدول برخورد كرد.

 

لیلا و مهین سوار اتوبوس شدند و بلافاصله به بیمارستان در تهران رفتند تا از حال پدر و مادرش اگاه شود.

پرستار از انها خواست منتظر بمانند تا دكتر بیایید . مدتی نشستند تا دكتر امد قبل از انكه چیزی بگوید لیلا از او سوال كرد كه حال پدر و مادرش چطور است . دكتر او را ارام كرد و بعد مهین را گوشه ای كشید . لیلا از این رفتار دكتر نگران شد  به خالش نگاه میكرد هر لحظه بیشتر رنگش میپرید و در اخر هم صدای جیغ خاله اش را شنید.

_مهین چی شده ؟ مامان بابا چطورند؟

مهین به جای پاسخ فقط گریه میكرد و دكنر هم ان دو را تنها گذاشت لیلا كه طاقطش تمام شد به طرف دكتر دوید و جلوی او را گرفت .

_ همین حالا حقیقت را به من بگید . چه بلایی سر انها اومده؟ حالشان چطوره زود بگید وگرنه نمیزارم برید

_من همه چیز را به خاله شما گفتم

_ اما اون فقط گریه میكند . شما بگید

_خیلی خوب سعی كنید اروم باشید

ما خیلی سعی كردیم . پدرتان متاسفانه در همان لحظات اولیه بر اثر ضربه مغزی در گذشت و مادرتان هم در اثر تركیدگی طحال چند ساعت بعد در گذشت . خانوم فرشچی تصلیت من رو بپذیرید.

دستهای لیلا میلرزید. جیغ نكشید و گریه هم نكرد فقط مات و مبهوت مقابل را نگاه میكرد. دكتر او را روی صندلی نشاند و خودش هم كنارش نشست . لیلا مدتی ساكت نشست . تكان نمیخورد درست مثل مجسمه . دكتر نگران لیلا بود . پرستار را صدا زد و از او خاست كنار لیلا باشد تا اگر مشكلی پیش امد او را صدا كند.

وقتی دكتر از جایش بلند شد لیلا مثل اینكه از خواب طولانی بیدار شده باشد او هم از جایش بلند شد و سرد و خیره در چشمان دكتر نگاه كرد و از او پرسید انها كجا هستند؟

_در سرد خانه بیمارستان . فردا میتونید مراسم تشییع را انجام دهید.

_ بله دكتر.

دكتر از رفتار لیلا متعجب بود و میدانست كه چه دردی را تحمل میكند و در دل شجاعت و مقاومت او را تحسین میكرد. لیلا به طرف خاله اش كه همچنان گریه میكرد رفت . دست او  را گرفت و اشكهایش را پاك كرد.

_بریم مهین برای فردا خیلی كار داریم.

_ تو نارحت نیستی لیلا . پدر و مادرت مرده اند و تو اینقدر سرد و بی تفاوت هستی.

لیلا جوابی نداد و از بیمارستان خارج شد.

صبح روز بعد پس از تسویه با بیمارستان و امضای برگه تحویل جنازه پشت فرمان ماشین مادرش نشست و همراه مهین به طرف قبرستان حركت كرد.جمعیت زیادی حاضر شده بودند. وقتی جنازه ها را اوردند صدای گریه و زاری بلند شد. مستانه هم حضور داشت لیلا از پرستارش خواسته بود تا علی رغم نظر مهین او را بیاورد تا در خاكسپاری پدر و مادرش شركت داشته باشد.

هر كسی كه نگاهش به ان دو دختر جوان و یتیم می اقتاد بی اختیار اشك میریخت . لیلا همچنان ساكت و ارام ایستاده بود. عده ای اهسته زمزمه میكردند كه عجب دختر بی احساسی . حتما از خدا می خواسته كه پدر و مادرش بمیرند و ارثشان به او برسد و عده ای هم او را از اینكه سر خاك پدر و مادرش حتی یك قطره اشك نمی ریزد سرزنش میكردند. لیلا از درون خرد شده بود. همچنان ظاهرش را حفظ كرده بود ولی در درون میگریست.

هنوز هم مرگ ان دو را باور نداشت. وقتی جنازه ها را ددر خاك قرار دادند لیلا حلقه های گل را برداشت و بالای قبر رفت. گوركن ها را دید كه بر روی پدر و مادرش خاك میریختند دیگر نمیتوانست مقاومت كند دیگر نمی توانست بغض سنگینش را فرو برد فریاد كشید دست نگه دارید خاك نریزید.

گور كن ها دست از كار كشیدند. لیلا جلو رفت و خودش را روی ان دو انداخت و با صدای بلند گریه سر داد . از ته دل با سوز و اندو میگریست . حاضران همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند و با او همدردی میكردند . بلند بلند با پدر و مادرش حرف میزد و نوازششان میكرد و از انها میپرسید چرا انقدر زود انها را تنها گذاشتند. پس از چند دقیقه به خود امد بلند شد و به طرف مستانه رفت . مستانه گریه میكرد. دستهای مستانه را نوازش میكرد و از پرستارش خواست كه او را از صحنه دور كند. مراسم سوم و هفت به زودی به پایان رسید .

مهین با مردن خواهرش دلخوشی و وابستگی خود را از دست داده بود و قصد داشت به خارج برود و در انجا زندگی جدیدی را شروع كند.

در وصیتنامه پدر لیلا كلیه اموالش به نام مادرش شده بود و بعد از مادرش به لیلا میرسید . چون پدر لیلا در وصیتناه قید كرده بود با وضعی كه مستانه دارد احتیاجی به پول و ثروت ندارد.

لیلا كاملا تنها شده بود و ان خانه با ان بزرگی تنهایی او را چند برابر میكرد از طرفی نگهداری از مستانه نگرانش كرده بود.مستانه بعد از رفتن مادرش با پرستار كنار نمی امد و مدام بهانه جویی میكرد. غم تنهایی و بی كسی بد جوری ازارش میداد .

منیژه و برادرش چند روزی در كتار لیلا و مهین باشند. علی رضا خیلی زود حرف ازدواج با مهین را پیش كشید و با برخورد لیلا مواجه شد كه در چنین وضعی صحبت در این مورد جایز نیست.

علی رضا در پاسخ لیلا گفت : واقعا متاسفم لیلا میدانم كه هنوز مراسم چهلم نرسیده اما با وضعی كه مهین پیش اورده من واقعا نگران شده ام من حاضرم صبركنم تا او از عزا در بیاید و ان وقت ازدواج كنیم و هر جا كه مهین خواست زندگی كنیم . فقط خواهش میكنم با او صحبت كن.

_ علی رضا من و مهین در وضعیت روحی خوبی نیستیم و من میدانم صحبت كردن در این مورد بی فایده است.

_ خواهش میكنم لیلا.

_ بسیار خوب.

لیلا نزد مهین رفت و بدور از حاشیه و گوشه و كنایه موضوع را مطرح كرد.

_ دختر جان تو خجالت نمیكشی هنوز چهله ان دو نشده حرف از ازدواج میزنی؟

_ باور كن خاله میدونم صحبت در این مورد اونم تو این موقعیت درست نیست اما علی رضا خیلی نگرانه و از من خواسته تا با شما صحبت كنم .

مهین گفت : لیلا جان من اصلا حالم خوب نیست به علی رضا هم بگو من جواب قطعی نمیدهم و باید سر فرصت درست فكر كنم و اگر موقعیتی پیش امد منتظر من نباشد.

روزها پشت هم میگذشتند و زندگی در تنهایی برای مستانه و مهین ادمه داشت . مستانه هم حالش خوب نبود و مدام بهانه مادرش را میگرفت و حركات غیر عادی از خود نشان میداد. پرستار هم از رفتار او به تنگ امده بود و انجا را ترك كرده بود.

لیلا مستاصل شده بود و مستانه به هچ وجه ارام نمیگرفت . گریه میكرد جیغ می كشید و به لیلا و مهین حمله ور میشد خود را به روی زمین می انداخت و بر روی زمین مشت میكوبید.

لیلا بعد از مشورت با پزشك خوانوادگی شان چاره را در این دید كه مستانه را به طور موقت در یك كیلینیك روانی بستری كند.

هنگامی كه لیلا از اتاقش خارج میشد مستانه او را صدا زد لیلا به طرفش رفت . مستانه گریه میكرد دست لیلا را گرفت اهسته و به سختی گفت : لیلا من و زیاد تنها نزار . لیلا گریه اش گرفت فكر نمیكرد مستانه با این وضعیت تا این حد احساساتی باشد و واقعا نارحت بود از اینكه مجبور بود او را ترك كند.او دست مستانه را فشار داد و قول داد كه زود به زود به او سر بزند.

با رفتن مستانه اتاق بالا را كاملا مرتب كرد و وسایل مستانه را در كمد دیواری اتاق جای داد و یك عكس او را در قاب گذاشت و روی میز كنار بقیه عكس های خانوادگی قرار داد. لیلا به كلی درس را رها كرده بود و از دانشگاه سه ماه مرخصی خواسته بود و انها هم به دلیل شرایط خاص لیلا با در خواستش موافقت كرده بودند. او حتی دیگر به هاشم هم فكر نمیكرد .خاله بزرگش از خارج تماس گرفته بود و به لیلا و مهین یاداور شده بود كه بودن دو زن جوان بدون سرپرست در كنار هاشم كه پسر جوانی است به صلاح نیست. او از انها خواسته بود كه هاسم و پدرش را جواب كنند لیلا این كار را درست نمی دانست.


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 85 ساعت 09:11 توسط هادی نظرات |



بچه ها این پست رو نمیدونم کی به دستتون میرسه ولی احتمالا یه ساعتی از روز چهار شنبه هست تا شنبه یا یکشنبه نیستم . باقیه ماجرای لیلا رو میزارم بقیش رو داشته باشید تا هفته دیگه ...

پنج سال بدون اینكه اتفاق خاصی پیش بیاد گذشت. خاله لیلا كماكان با اونها زندگی میكرد و بر خلاف میلش با پسر مورد علاقش ازدواج نكرده بود و چندین مورد خواستگار را هم رد كرده بود و قصد داشت بعد از تمام شدن دوره دانشگاه نزد خواهر بزرگش كه مقیم خارج از كشور بود برود. خواهر بزرگ لیلا هم كه در بستر بیماری بود و تنها ارزویش این بود كه از ایران برود.

لیلا سال اخر دبیرستان را میگزراند. دوستی او با منیژه مانند سابق ادامه داشت و در طی این چند سال منیژه بهترین دوست لیلا محسوب میشد و تداوم دوستی اندو باعث شد كه انها رفت و امد خانوادگی پیدا كنند.

برادر بزرگ منیژه خواستگار پر و پا قرص مهین خاله لیلا بود و بارها از او تقاضای ازدواج كرده بود.

مهین تمایل چندانی به ازدواج نداشت از علی رضا هم بدش نمی امد اما ترجیح میداد به خارج برود تا با علی رضا ازدواج كند . لیلا در سن هجده سالگی نشاط و طراوت یك دختر جوان را داشت ولی چندان زیبا نبود دختری بود با قدی متوسط و چشم و ابرو و موهای مشكی كه همیشه كوتاه نگه میداشت.

از اندسته از دختر ها نبود كه پسرها با دیدنشان عاشق میشوند. لیلا به كلی موضوع عشق همایون را از یاد برده بود و همیشه سعی میكرد از عشق و عاشقی دوری كند.او از عشق اولش خاطره تلخی داشت تا اینكه دباره همان حس قدیمی به سراغش امد ولی این بار پسر مورد علاقه اش یك پسر پولدار تحصیل كرده نبود بلكه پسری ساده بود. یعنی همان هاشم پسر باغبانشان.

پسر زحمت كشی بود و در خانه انها متولد شده بود و درست هم سن لیلا بود. احساس لیلا نسبت به او عشق نبود .

لیلا با دید تحسین و اشتیاق به او نگاه میكرد. هاشم پسر زحمتكشی بود كه دوست داشت به دبیرستان برود و دیپلمش را بگیرد و بعد هم به دانشگاه برود . اما  با فوت مادرش و از كار افتادگی پدرش برای انكه از انجا اخراج نشوند و سر پناهی داشته باشند مسئولیت پدرش را به عهده گرفته بود او فرزند اخر خانواده بود و سه خواهر قبلیش بر اثر بیماری ابله در سنین بین 13 تا 15 سالگی درگذشته بودند و او با هجده سال سن بار زندگی را بر دوش میكشید و از پدرش هم نگهداری میكرد. با دیدن هر روز هاشم ابتدا احساس ترحمی عمیق نسبت به او پیدا كرده بود اما بعد از ان علاقه ای توام با تحسین در اونسبت به هاشم بیدار شد.

احساس لیلا به هاشم احساسی یك طرفه بود و هاشم حتی به نگاهای مشتاق لیلا توجهی نشان نمیداد. لیلا اینبار احتیاط میكرد تا كسی از این مسئله مطلع نشود حتی این موضوع را از منیژه كه دوست صمیمی او بود مخفی نگه داشته بود.

لیلا با درس و كتاب مشغول بود تا اینكه بالاخره دیپلمش را گرفت.لیلا به دیپلم راضی نبود و می خواست مانند خاله اش تحصیلات دانشگاهی داشته باشد.

لیلا درس خواندن را با جدیت شروع كرد به هاشم هم فكر میكرد اما درس تنها چیزی بود كه باید به ان فكر میكرد. لیلا بی وقفه تلاش میكرد و مصمم بود كه حتما وارد دانشگاه شود.لیلا به امادگی كامل امتحان داد و دو ماه بعد همانطور كه انتظار داشت قبول شد.

پدرش به مناسبت قبولی او مهمانی با شكوهی برگزار كرد كه اكثر فامیل حضور داشتند و همایون و همسرش و دو قلوهایش هم امده بودند.

لیلا لز این موقیت بسیار خوشحال بود و از اینكه همایون را خوشبخت میدید احساس رضایت میكرد. او سعادت همایون را میخواست.

لیلا اولین و دومین سال دانشگاه را با موفقیت سپری كرد و اماده بود تا سال سوم را هم شروع كند. پدرش تصمیم گرفته بود قبل از انكه لیلا درس را شروع كند به مسافرت بروند. مثل همیشه ویلای شمال و همه اهل خانه از این ماجرا استقبال كردند. لیلا چمدانش را مرتب كرد و در صندوق گذاشت .مادر هم وسایل خود و شوهرش را جمع كرد . بعد از ظهر همگی اماده سفر بودند. به ویلا كه رسیدند دیگر شب شده بود . اسباب و اثاثیه را به داخل منتقل كردند و بعد از خوردن یك شام مختصر همه خوابیدند.

صبح روز بعد لیلا زود بیدار شد و قبل از بقیه میز صبحانه را اماده كرد . بعد از صبحانه به لب ساحل رفتند و به شنا و تفریح مشغول شدند . یك هفته تعطیلات در شمال روزهای خوبی را به ارمغان اورده بود.

روحیه لیلا حسابی عوض شده بود و احساس میكرد بعد از مدتها درس خوتندن مسافرت و استراحت در فضای ارم برایش لازم بوده . جاده بسیار شلوغ بود و همه اخر هفته را برای بازگشت انتخاب كرده بودند.

لیلا كسل شده بود و مدام از گرمی هوا شكایت میكرد اما چاره ای نداشت باید صبر میكرد. تصمیم گرفتند نهار را در رستورانی كنار جاده بخورند.

بعد از ناهار هم جاده شلوغ بود  و پدر لیلا هم حسابی كلافه شده بود . لیلا ترجیح می داد بخوابد تا به ترافیك جاده چشم بدوزد .

ساعتی از خوابش نگزشته بود كه با صدا و تكان شدیدی از خواب پرید قبل از اینكه متوجه چیزی شود ضربه محكمی به سرش خورد و وقتی مقابل را دید از ترس جیغ كشید و در اثر ضربه بیهوش شد .


+ نوشته شده در هفدهم آبان 85 ساعت 09:11 توسط هادی نظرات |



سلام دوستان . یه داستان نسبتا بلند دارم بخونید و فکر کنید...

یه مقداریش رو الان میزارم باقیش رو هر وقت وقت کردم مینویسم و میزارم تو لاگ. خواهش میکنم کسی کپی نکنه...

تابستان بود كه لیلا عاشق شد در ان زمان تازه 13 سال داشت و به پسر عموی مادرش كه با انها رفت و امد نزدیكی داشت دلبسته بود. هر وقت حرف همایون پیش می امد با شوق به حرفهای مادرش گوش میداد وهمیشه ارزو میكرد یك شام و یا یك مهمانی پیش بیاید و او بتواند همایون را دوباره ببیند. همایون سی سال داشت برای خودش هم عجیب بود. او عاشق مردی شده بود كه 17 سال از خودش بزرگتر بود البته اول نمیدانست كه اسم این احساس شور انگیز عشق است . روزی خاله جوانش با یكی از هم كلاسیهایش در مورد پسر جوانی كه تازه با او دوستی پیدا كرده بود صحبت میكرد

لیلا كه فال گوش ایستاده بود پی برد كه او هم احساسی مشابه به خاله اش را دارد و هر وقت خاله جوانش از پسر مورد علاقه اش صحبت می كرد چشمانش با اشك در تقلا می افتاد و با نگاهی خیره به دوستش می گفت : باورت میشه پروانه ! من عاشق شدم.

اما خاله جوانش با او فرق داشت هجده ساله بود و سال اخر دبیرستان و میتوانست بلافاصله بعد از دیپلم با ان پسر یا هر خواستگار دیگری ازدواج كند و همه از این امر خوشحال میشدند . وضع او فقر داشت اگر پدر و مادر و اطرافیانش میفهمیدند او را به باد تمسخر می گرفتند و مهم تر از همه پدرش بود كه جای سالم در بدنش باقی نمی گذاشت باید راز دلش را در سینه مدفون میكرد.

هر روز كه میگذشت احساس دلبستگی اش به همایون بیشتر میشد ولی او همچنان عشقش را مخفی نگه میداشت چند بار تصمیم گرفت تا از احساسش با همایون صحبت كند ولی هر بار زبانش بند میامد و كلمات در گلویش گره میخوردند او به این وضع راضی بود تا اینكه یك شب مادر همایون در خانه خاله بزرگ لیلا اعلام كرد كه همایون به زودی ازدواج خواهد كرد . از شنیدن این خبر دنیا در نظرش تیره و تار شد و كاخ ارزوهایش فرو ریخت تمام ارزوهایش را نقش بر اب می دید باید كاری میكرد ولی نمیدانست چه كار. تا صبح خوابش نبرد . مدام در رویا خود را در لباس سپید عروسی مجسم میكرد كه دست در دست همایون از پله های سفیدی پایین می ایند ولی ناگهان باد تندی اندو را از هم جدا می كند و یا اینكه همایون را دست در دست دختردیگری میدید.

فردا صبح تصمیم گرفت برای همایون نامه ای بنویسد و ماجرای عشق و علاقه پنهانی خود را به او ابراز كند و از او بخواهد از ازدواج با ان دختر صرفنظر كند و او را از پدر و مادرش خواستگاری كند.

از واكنش همایون مطمئن نبود . باید به بهانه ای از خانه خارج میشد و به شركت همایون میرفت و نامه را به او میداد و زود باز میگشت . لباسش را عوض كرد و اماده رفتن بود كه مادرش را دم اتاق دید برای یك لحظه دست و پایش را گم كرد و نامه بر زمین افتاد  . مادرش با دیدن چهره نگران لیلا خم شد و نامه را از روی زمین برداشت .

_ مامان نامه را بدهید به من مال من است.

_ از طرف كیه ؟ چرا رنگت پریده؟

_ از طرف یكی از هم كلاسیهام.

_ تو كه دوست مكاتبه ای نداشتی لیلا راستش رو بگو چی شده؟

لیلا سكوت كرد دیگر كار از كار گذشته بود و تا چند لحظه دیگر همه چیز لو می رفت.

مادرش پاكت را باز كرد و نامه را خواند باورش نمیشد دوباره نامه را خواند و این بار دست لیلا را با خشونت گرفت و او را به طرف اتاق پدرش برد .

لیلا التماس كنان گفت مادر نه لطفا به بابا چیزی نگو

لیلا در گوشه اتاق پدرش غمگین ایستاده بود . پدرش وقتی نامه را خواند از فرط عصبانیت سرخ شد.

_ناگهان بر سر لیلا فریاد كشدید: لیلا تو این نامه را نوشتی؟

لیلا ساكت بود.

_ با تو بودم این ناه را تو نوشته ای؟

پدر به طرف او رفت و سرش را بالا گرفت دختره نفهم خوب گوشهایت را باز كن اگر این نامه به دست همایون رسیده بود ما حالا ابرو نداشتیم و همه به ما میخندیدند كه دختر كوچك مظفر عاشق یك مرد سی ساله شده.

خجالت بكش بی ابرو . تو اصلا میدونی عشق چیه؟ تو الان باید سرت و درس و كتاب باشه و بعد سیلی محكمی به گوش لیلا زد و او را كشان كشان با خود به باغ برد و در انباری حیاط زندانی كرد.

لیلا كه تا ان لحظه بغضش را خورده بود به یكباره چشمانش از اشك لبریز شد و سیل اشك از گونه هایش لبریز شد.

ارم و بی صدا گریه میكرد . غرورش شخصیتش و مهمتر از همه عزت و ابرویش نزد پدر و مادرش از بین رفته بود حتی از اینكه با خاله جوانش چشم تو چشم شود ابا داشت.

حرف پدرش در گوشش زنگ میزد اصلا میدونی عشق چیه؟

لیلا سه روز در همان اتاقك حبس بود تا روز چهارم با وساطت مادر و خاله اش پدر راضی شد كه او را از اتاق خارج كنند.

بدنش بوی عرق گرفته بود و كثیف بود زیر چشمانش گود افتاده بود و لاغر رو تكیده به نظر میرسید با انواع فحشها و ناسزاهایی كه پدرش هر روز نثارش میكرد شكنجه شده بود وقتی خاله اش با نگرانی احوالش را پرسید گفت : حالم درست مثل اسیر های جنگیه.

وقتی به حمام رفت و شربت خنكی را كه خدمتكار برایش اورده بود سر كشید تازه حالش جا امد. مادرش هنوز با او سرسنگین بود .لیلا به طرفش رفت مادر خود را روی صندلی جا به جا كرد .

_ مامان منو ببخش

_ لیلا باید از پدرت عذر خواهی كنی و قول بدی كه همه چیز را فراموش كنی و دیگر از این كارهای احمقانه نكنی.

_ اما مامان من از بابا می ترسم

_ پاشو دختر كاریت نداره . اخلاقش سر جاشه بریم.

_لیلا همراه مادرش به اتاق پدر رفت . پدرش با تلفن صحبت میكرد . با دیدن لیلا از جا بلند شد و پشتش را به او كرد . لیلا ارام نشست و منتظر شد تلفن پدرش تمام شود . وقتی پدرش گوشی را زمین گذاشت مادرش گفت : مظفر لیلا برا ی عذر خواهی پیش تو امده و لیلا شروع به صحبت كرد: بابا من واقعا از كار احمقانه ام متاسفم و امیدوارم منو ببخشید.قول میدم این قضیه رو به كلی فراموش كنم و از این به بعد مواظب رفتارم باشم و كاری نكنم كه باعث نارحتی شما و مامان بشه.

پدرش از جا بلند شد و به طرف لیلا امد . دستی به موهای لیلا كشید و گفت :افرین دخترم حالا برو استراحت كن و مطمئن باش كه بابا تورو بخشیده.

ولی لیلا به جای رفتن خود را در اغوش پدر انداخت و گریه سر داد. بعد از ان اوضاع بع حال عادی بازگشت هفته اخر تابستان لیلا با خانوادش به شمال رفت و بعد از بازگشن خود را برای بازگشایی مدارس اماده كرد.

پاییز از راه رسید و راهی مدرسه شد.

در مدرسه دوست زیادی نداشت اما چند روز بعد با دختر مهربانی كه تازه به مدرسه انها امده بود رابطه صمیمانه ای پیدا كرد. اسمش منیژه بود و از یك خانواده متوسط بود. پدرش كارمند شركت كشتیرانی بود و مادرش هم معلم زبان انگلیسی. منیژه یك دختر دو رگه بود . پدرش در یكی از مسافرتهایش با یك زن هلندی الاصل اشنا شده و بعد هم با او ازدواج كرده بود منیژه تنها فرزند خانواده نبود و یك برادر بزرگتر هم به نام علی رضا داشت.

این ها چیزهایی بود كه لیلا در طی این چند روز از منیژه میدانست و هنوز از خودش و خانواده اش برای منیژه چیزی طعریف نكرده بود تا اینكه در جواب كنجكاوی منیژه با او گفت كه پدرش یك تاجر فرش است و مادرش هم از یك خانواده با اصالت قدیمی وابسه به قاجار است و به همراه پدر و مادر و خاله جوانش در یك خانه بزرگ در نیاوران زندگی میكنند.

اما از خواهر معلولش كه همیشه تنها و جئا از سایر افراد خانواده در طبقه بالا زندگی می كرد و البته از او هم بزرگتر بود چیزی نگفت.

خواهر لیلا مستانه نام داشت . مستانه یك معلول روانی جسمی بود. او فلج مادر زاد بود و از لحاظ عقلی هم یك عقب مانده. با بدنیا امدن او غم بر خانه و خانواده سایه انداخت و تا مدتها مادرش افسرده و غمگین بود تا اینكه ناخواسته لیلا را باردار شد.

ابتدا از ترس اینكه بچه دوم هم ناقص باشد میخواست بچه را سقط كندولی وقتی با مخالفت شوهرش روبرو شد از این كار صرفنظركرد.

مدام نگران بود تا لحظه ای كه لیلا را به دستش دادند و دكتر ها اطمینان دادند كه بچه اش از هر نظر سالم است . با ورود لیلا به جمع انها وجود مستانه به كلی فراموش شد و همراه یك پرستار به اتاق طبقه بالا منتقل شد و از انروز سیزده سال میگذشت و حالا مستانه دختری پانزده ساله بود.

لیلا در مدرسه روزهای خاطره انگیزی را با منیژه سپری میكرد و كم كم خاطره عشق نافرجامش با همایون را فراموش میكرد. بادیدن كارت عروسی همایون همه چیز برایش دوباره زنده شد اما دیگر خیلی دیر بود و او باید این حقیقت را می پذیرفت كه ادامه عشق به همایون بی فایده است و همایون تا چند روز دیگر صاحب زندگی جدیدی میشود.

شب عروسی پدر و مادرش مانع امدن او به عروسی میشدند وقتی با اطمینان به پدر و مادرش یاداوری كرد كه قول داده همه چیز را فراموش كند و نیازی به نگرانی نیست هر سه نفر همراه خاله لیلا راهی عروسی شدند.

لیلا ارام در جایش نشسته بود و با مهمان ها گرم گرفته بود تا اینكه اعلام كردند عروس و داماد در استانه ورود هستند. لیلا زربان قلب خود را حس میكرد اما باید بر خود مسلط میشد.

در باز شد و همایون و همسرش وارد شدند . دختر زیبایی نبود اما خوش برخورد و فوق العاده گرم و صمیمی به نظر می امد .

همه شاد بودند و لیلا هم سعی میكرد خوش بگزراند.


+ نوشته شده در یازدهم آبان 85 ساعت 03:11 توسط هادی نظرات |



از عشق تو آواره هر كوی و خیابون . مجونون شدم و زدم به هر دشت و بیابون . تنها با تو بود سازم و این دو چشم گریون. می بینم كه همه ناز میكنن با عاشقاشون مثل گربه می چرخندو می پیچند تو پاهاشون یا اشك میریزن زار میزنن تو بغلاشون . شاید ناز بخرن دست بكشن روی مو هاشون. تو كی ناز میكنی دست می كشی روی موهامون... ای خدا چرا موندم از تو جدا تو كجایی و من كجا تو خدا من كجا ای خدا...  من چی هستم ؟ هر چی هستم بدون عاشق عشق تو هستم از تو هستم بت پرستم یا كه مستم دل به عشق روی تو بستم . تو رفیقی تو عزیزی بپرس چرا اشك میریزی بپرس كه از چی میگریزی بپرس به دنبال چه چیزی جز خدا...

یه فال گرفتم نامرد حالم رو گرفت...

 همیشه چیزهایی را دوست داری به دست نمی آید .شنیده ای که می گویند همیشه بادها به میل کشتی ها نمی وزند.گاه طوفان هایی در راه است که چاره ای جز مقابله و مقاومت در برابر آنها نیست.


+ نوشته شده در دهم آبان 85 ساعت 08:11 توسط هادی نظرات |



در ورای کلمات نا امید کننده ات از زندگی همیشه امید داشته باش. اگر روزی احساس تنهایی کردی و لحظه ای کوتاه به یاد من افتادی بدان در ان لحظه به یادت خواهم بود ... چون همیشه به یادت هستم . بهترین دوست برایت نمیشوم اما دوستی خواهم بود اگر بخواهی... هم صحبت خوبی نیستم اما بهترین شنونده برای حرف هایت خواهم بود ... لحظه ای درنگ همیشه ادم ها را نابود کرده و لحظه ای تفکر نکردن باعث نابود شدن خواهد شد... خدایی بزرگ داریم خدایی به بزرگی عشق ... بیگانه بودن همیشه باعث نابودی شده است و بیگانه نابودی افرین است...  وابستگی همیشه وابسته را پدید اورده و وایسته همیشه دوست داشتن... جدایی صبر و صبر ایوب را ... و ایوب چون عاشقی به خدا پیوست ... پس دوستت دارم

 

 

پرنده ای که که چشم نداشت ولی همیشه ارزویه دیدن اسمان  را داشت دریغ که نمیدانست اسمان تیره است...


+ نوشته شده در پنجم آبان 85 ساعت 12:10 توسط هادی نظرات |



ادمكه قصه ما یه شب دیگه هم تنها موند . تنهاییش خیلی ترسناك بود براش . البته نه به خاطره تنها بودنش ...

ساعت 4 صبح بود تقریبا كه داشت از درد به خودش میپیچید و میلرزید یه جورایی داشت به اخرایه زندگیش نزدیك میشد خودش این رو خوب میفمید ... نیم ساعت قبل از خواب بیدار شده بود بالش با صورتش پر از خون شده بود خیلی ترسیده بود و البته خوشحال بود كه اینبار كسی نیست كه خجالت بكشه...

تو این نیم ساعت صورتش رو شسته بود و بالش رو عوض كرده بود ... خیلی دلش میخواست یه دوست البته فقط همون دوست كنارش باشه ولی خوب دیگه ...

به تنها عكسش نگاه میكرد از همه چیز براش زیبا تر بود لبخندی كه توی عكس روی لبای قشنگش نشسته بود دلش میخواست دوستش رو بغل كنه ولی یادش افتاد كه این فقط یه عكسه... تازه خودش فكر نمیكنه جسارت چنین كاری رو داشته باشه ...

لرزشی كه از درد داشت با لرزش سرمایی كه از پنجره میومد تو خیلی لذت بخش بود برای یه لحظه جایه یه دست روی صورتش احساس كرد نمیخواست چشماش رو باز كنه اخه میدونست فقط یه رویاست یه رویایه دست نیافتنی...

كاری ازش بر نمیومد ترجیح داد به ترسش غلبه كنه و بگیره بخوابه .


+ نوشته شده در چهارم آبان 85 ساعت 10:10 توسط هادی نظرات |