احساس بدبختی میکنم... با این حال از همه خوشبخترم ...
خودم پروندمش کنارش آروم بودم . واقعا رفت دیگه
سخته ولی قبلا هم تنها بودم
می دونی... نه یادم نبود تو نمیدونی مثل من
نقطه
پایان
وای که این واژه ها
لال اند در پیش تو
آه چه بد زخمیه
که فردا کیست
هم آغوش تو
آه که این لعنتی
این قرصهای افسردگی
رنگ به رنگ دز به دز
به باد داد ، آرام زندگیم
شال ،شال سرخ تو
موج ،موج موی تو... نرمترین حادثه
آفرین به آخرین شاهکار روی تو...
امروز شاید پست آخر این لاگ باشه
میخوام در مورد دوست داشتن بگم براتون . البته طبق معمول با یه داستان
همیشه داستانا با یه نفر شروع میشه!
یه پسری که زندگیش عجیب گره خورده بود با یه تنهایی از سمت زندگیش همراه با یه مریضی که از اون یکی سمت زندگیش وارد شده بود سرگرم بود. تو زندگی خودش و مشکلات خودش قرق شده بود
دلش میخواست دوست داشته باشه با یکی باشه یکی که خودتون میدونید یعنی چی... ( یعنی امیدوارم بدونید)
خلاصه تو مسیر زندگیش با یه دختری آشنا میشه که عجیب بهش دل میبنده اول بهش میگه در مورد مریضیش و بعضی از دردای زندگیش اون دختر میشه همه چیز زندگیش جوری که پسره جون میده براش.
تا اینکه گره زندگی پسر انگاری سفت تر از قبل میشه مریضیش بدتر و بدتر میشه ، سختی زندگیش با درد همراه میشه ... تصمیم میگیره عشقش رو از خودش دور کنه تا اون خوب زندگی کنه حد ا قل ولی انگاری عشق بینشون تو گوشت و خونش رخنه کرده
حالا فقط یه لبخند دختر انگار اون پسر رو تو زندگی نگر داشته . یواشکی جوری که اون نبیندش شاید مثل یه خواب یا یه رویا...
ای عشق من چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به یاد دارم ، روزی كه با خود گُفتم كسی را یافته ام كه دیگر از دست نخواهم داد.
روزی كه امید ها و آرزوهای فراوانی از خاطرم می گذشت...
و آنروز كه چشمانم با چشمان تو دیدار كرد ، دانستم ، دیر زمانیست كه می شناسمت...
روزی كه تورا دیدم با خود گفتم كه یگانه ی خویش را یافتی پس دیوانه وار عاشقش باش ، عزیز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ..... یادم هست آن هنگام كه عاشقت شدم باخود پیمان بستم كه دیگر در نگاه هیچ كسی ، نگاهی نكنم ، پیمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زیبا و سیمای دلرُبای تو كنم تا فردا روزی پشیمان نباشم ... پشیمان نباشم كه چرا آنگونه كه لایقش بودی دوستت نداشتم ، پشیمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه می گویم تا اثباتی باشد بر حرفهای عاشقانه ام ...
واینك نیز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پیمانی دوباره می بندم كه خورشید نگاهم بر هیچ افق دیگری جز وجود تو طلوع نكند و بر هیچ كس جز تونتابد ... عشقم را در سینه پنهان و قلبم را از هركس مخفی خواهم كرد تا دور از چشمانت كسی آندو را از من نگیرد . و اینك بر بُلندای قله ی عشق و صداقت نام تورا فریاد می كنم ،امیدوارانه نامت را می خوانم و امیدوارم كه مرور زمان ذره ای از عشقت در من نكاهد و گذر ثانیه ها ،افزاینده ی مهر و محبتم به تو باشد . می خواستم زیباترین كلام را به یاری بگیرم ، تا صمیمانه ترین عشق ها را تقدیمت كنم ، ذهنم یاری نكرد . پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست ،پس ساده و بی تكلف می گویم : دوستت دارم عشق من
...
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
مرغ امید من از شدت غم می میرد
سخت آشفته و غمگین بودم… به خودم می گفتم: چرا اوهم این گونه رفتار کرد و فهماند که سپری شده ام.باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و … به لبخندی که میزد برایم به دستهای گرمش چشم های مهربانش همه و همه...
چشم هایم درد می کند انگار چیزی در سرم فشار می اورد ، هرطرف می غلطم خوب ندارم فقط می دانم دوستش دارم به او فکر میکنم سخت به دستش اوردم.
خواب رفتم...
چشمم افتاد به چشم کودکی... غرق اندوه و بغض بود خودم بودم؟ عجیب بود همه بودند
شاد بودند بی پروا بودند اما من به تنهایی با تنهایی شاد بودم
بیدار شدم وقت رفتنم نزدیک بود دلم آغوشش را می خواست اما از دلم گذشتم
دلم او را با تمام وجود میخواهد
او پرنده ای آزاد است و من در بند... کاش بداند با گریه رفتم
شعریست رنگ چشم تو ،پنهان میان پلکهای مهربانت
روزی من این شعر قشنگ را با نور قسمت می کنم
ای بهترینم
صحن نگاه عاشقت را بر روی این مجنون عاشق باز کن
من هم ضریح قلب خود را غرق عشق پاکت می کنم........
یادت اون روز برفی وسط فصل زمستون
تو پریدی پشت شیشیه من زدم از خونه بیرون
یادت اشاره کردی آدمک برفی بسازم
واسه ساختنش رو برفا هرچی که دارم ببازم
گوله گوله برف سرد و روی همدیگه می چیدم
شاد و خندان بودم انگار که به آرزوم رسیدم
رو پیشونیش با یه پولک یه خال هندو گذاشتم
واسه چشماش دو تا الماس جای پوس گردو گذاشتم
رو سینش با شاخه یاس یه گلوبند و کشیدم
روی لبهاش با اجازت طرح لبخند رو کشیدم
یادم با نگرونی تو یه ها کردی رو شیشه
دزدکی برام نوشتی تکلیف قلبش چی میشه
شرم گرم لحظه ها رو توی اون سرما چشیدم
سرخیش رو پوست سرد آدمک برفی کشیدم
قلبم رو دادم نگفتم تن اون از جنس برفه
عاشقونه فکر میکردم نمیگفتم نمی صرفه
ولی فصل آشنایی زود گذر بود و گریزون
شما از اون خونه رفتین آخر همون زمستون
رفتی و قصه اون روز واسه من مثل یه خواب شد
از تب گرم جدایی آدمک برفی هم آب شد
کاشکی میشد که دوباره روبروت یه جا بشینم
یا که رد پات رو روبرف توی کوچمون ببینم
کاشکی میشد توی دنیا هیچ کسی تنها نباشه
عمر آدم برفی هامون امروز و فردا نباشه
قول میدم تا آخر عمر دیگه قلبم رو نبازم
بعد تو تا آخر عمر آدمک برفی نسازم ....
صدای قدم هایت را هنوز میشنوم...
آن روزها عاشقانه با هم گام بر میداشتیم
شبها ستاره بودیم در آسمان...و هر صبح می رفتیم تا رسیدن به خورشید. آن روزها در کنار هم به شماره ی قدم هامان فکر نمیکردیم.
آن روزها هیچ چیز اهمیت نداشت! هیچ چیز به اندازه تو اهمیــــــت نداشت.
اما...
این روزها سکوت را حس میکنم و میدانم که فاصله ها را دوست ندارم. در این روزهامن تمام دقایق و ثانیه ها را میشمارم ، تا رسیدن به تو

